از کتاب ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد
حتم دارم اگه آرایش ایمو یا همون امو ی ایرانیا مد میشد تا زیر چونه شون خط چشم میکشیدن!
زمین را منبسط می کنند
آنگاه که این مواد مذاب کروی سرد می شوند
و انسان ها به دانش بشری خود می خندند
آنگاه که زمان و قطبهای مثبت و منفی باز می ایستد از چرخش
و جاذبه ها دیگر جذب نمی کنند
آنگاه که در شیپورها نواخته می شود
و دیگر هیچ چیز جز تاریکی و سایه ام کنارم نیست
آنگاه که من در حد فنا شدگی رسمی مرده ام
و هیچ چیز متا فیزیکی نمی تواند مرگ مرا ثابت کند:
به تو می اندیشم!
شعر از خودم(۶/آذر/۱۳۹۰)
دوره ی اول:زمانی که در پیچ نوجوانی می گوزیم!یعنی دچار بحران شخصیت شده و به خودمان میگوییم:آیا من یک آمیب هستم؟آیا من یک باکتری هستم؟من چه هستم؟هان؟!!!
دوره ی دوم:زمانی که در پیچ جوانی می گوزیم.البته اینجا گوزهایمان هدف دار است زیرا به چیزهای هدف گیری شده می گوزیم و شخصیت خود را یافته ایم.اما در دوره ی دوم عده ای در گوز می پیچند و عده ای به پیچ می گوزند(پیچ اینجا استعاره از چیزهای احمقانه و به فاک رفته است)
نتیجه ی اخلاقی:برای جدایی یا همان رهایی از پیچ های دنیا و احمقیت های این فلک چرخ گردون هستی کافی ست به آنها گوزید!
البته افرادی هم هستند که هرگز از احمقیت در نمی آیند و تا آخر عمر در گوز های خود پیچ می خورند!!!
در روزهای گذشته ام دردی داشتم وصف ناپذیر.اما شبی که اشعار فروغ را کشف کردم گمان کردم تمام کدیین های دنیا را یک شبه در حلقم فرو داده اند و گفته اند:(خفه شو.حرف نزن!فروغ دردش خیلی شدیدتر از درد تو بوده.بگیر این شعر ها را بخوان و دم نزن.)نمی دانم اگر اشعار فروغ و قلم نه چندان خوب خودم نبود چطور جلوی خفه شدن افکارم را میگرفتم وزندگی می کردم؟شعر های سهراب را هم خواندم .او درد و هول و ولایی نسبت به حقیقت دنیای اطرافش نداشت.من هم که از چیزهای لوس بدم می آمد از او متنفر شدم!چراغ و تاریکی...پرواز و پرنده ی مردنی یک جور هول و ولاست.و معتقدم بشر این دوگانگی و ترس را در هر شرایطی و تا لحظه ی مرگش همراه خود دارد.انسان همیشه تظاهر می کند که درون و زوال خودش را ترک کرده.اما این حوالات فقط یک جور فیلم بازی کردن است.بشر همیشه به دنبال حقیقت می رود . حقیقتی نمی یابد و در نهایت سرنوشتی مانند صادق هدایت پیدا می کند.بوف کور سرچشمه ی هول و ولاست.شعر های فروغ و نیما و حتی اشعار سعدی و فردوسی دارای هول و ولاست.اما سهراب دقیقا نقطه ی مقابل ومخالف این ترس است.شعر سهراب شعر تسلیم شدنی بی هول و ولاست و افکار او حقیقت را در همان نیافتن حقیقت می بیند.زمانی که من هم تسلیم دنیا شدم و زندگی نوینی را شروع کردم اشعار سهراب را فهمیدم.دریافتم که سهراب از چهره های شاخص این روزگار بوده که عقاید خاص خودش را بیان می کرده . به هیچ انجمنی دل نبسته و آرام و سربه زیر سرگرم کار خود بوده است.همان خصوصیاتی که فروغ داشت.همان خصوصیاتی که مجمع روشنفکران شیک پوش و عطر زده نداشتند...اشعار سهراب را درک کردم زیرا فهمیدم بوی هجرت می ایدش در ندای آغاز الهام گرفته از پرنده رفتنی ست فروغ است.یکی از ضعف های شعر نو ی فروغ این است که تا حدودی مربوط به زمان خاص خودش است و مانند سهراب برای زمان های آینده شعر زنده نگه نداشته است.البته اگر نقد حرفه ای آثار فروغ و سهراب را بخوانیم در می یابیم که شعر فروغ دارای ظرافت و استحکام بالایی است اما شعر سهراب از این استحکام برخوردار نیست و فقط ظرافت بالایی دارد.مورد دیگر اینکه درد ها و اندیشه های نو فروغ بسیار پر محتواتر و بالاتر از اندیشه های سهراب است.
اما من با تمام این تفاسیر نتیجه گرفتم که هر انسان نیازی اجباری به یافتن راه سهراب دارد.باشد که همه راه او را در یابیم...
این متن را باشعری از سهراب که اشاره به انسان خاکی دارد تمام میکنم:
میان لحظه و خاک
ساقه ی گرانبار هراسی نیست
همراه!
ما به ابدیت گل ها پیوسته ایم...
( از دیاری دیگر)
مصر ربط داره به آمریکا
آمریکا ربط داره به اسراییل
اسراییل ربط داره به ایران
بعد از گفتارهای ددمنشانه یا ددمناشی یا ددمنشیانه یا ناشیانه ی اخیر آقای جنتی این آیه نازل شده است:
سوگند به چهره ی نورانی امام زمان الممالک الاسلامی و سوگلی دلبرالکاپشین اش که ما فیلترینگ را برای وبلاگ نویسان فتنه جو آفریدیم.و عاقبت آنان که توبه نکردند و پررو شدند این چنین است.باشد که رستگار شوند.
خود خودش!
اینایی که ساعت ها با اوناشون خلوت میکنن و بعد ساعت ها دنبال اینای جنس مخالف میگردن و بعد هم میگن ما دنبال خود ایناییم نه خود اوناشون...!
من به او تلفن نخواهم زد.تا وقتی که زنده ام به او تلفن نخواهم زد.تا در انتظار من بپوسد.ای خدا جان مرا از تلفن دور کن.دور کن.کاری کن که ذره ای از غرورم را حفظ کنم .آه.وقتی که نمی توانم حرف نزدن با او را تحمل کنم غرور به چه دردم میخورد؟چنین غروری چیزی احمقانه و دون شان آدمی است.غرور واقعی آدمی در نداشتن غرور است.
ازدورتی پارکر.داستان گفتگوی تلفنی.با تلخیص خودم!
پی نوشت:بعد ازیک ماجرایی که برایم پیش آمده بود خواندن این متن خیلی برایم جالب شد.این متن را گذاشتم یک نفر بیاید بخواند.البته اگر عقلش قد بدهد منظورم چیست...