تبليغاتX
★اندیشه های دختری قلم به دست★
جادوگر قدرتمندی که می خواست مملکتی را نابود کند،در چاهی که همه ی مردم از آن اب برمی داشتند یک زهر جادویی ریخت،بطوریکه هرکس از آن آب می نوشید، دیوانه می شد.
صبح روز بعد تمام مردم آب آن چاه را نوشیدند و همگی دیوانه شدند،جز پادشاه آن سرزمین و خانواده اش که چاه آب جداگانه ای برای خودشان داشتند،که جادوگر نتوانسته بود آن را مسموم کند،پادشاه نگران شد و با دستوراتی در صدد حفظ امنیت و سلامت عموم مردم برآمد،در حالیکه افراد پلیس و کارآگاهان از آن آب مسوم نوشیده بودند و دستورات پادشاه بنظرشان مزخرف می رسید و عمدا هیچ توجهی به آنها نمی کردند.وقتی این دستورات به گوش ساکنان آن سرزمین رسید،همگی معتقد شدند که پادشاه به سرش زده که این دستورات نامعقول را می دهد. مردم به طرف قصر پادشاه راه افتادند و از او خواستند که از کار کناره بگیرد. پادشاه با نومیدی آماده شد که از تاج و تخت سرفنظر کند،اما ملکه مانع او شد و گفت:بیا من و تو هم از همان چاهی که همه آب نوشیده اند،بنوشیم، تا ما هم مثل آنان شویم. همین کار را انجام دادند.پادشاه و ملکه از چاه دیوانگی نوشیدند و بی درنگ شروع به چرند گفتن کردند.مردم از تقاضای خود از پادشاه پشیمان شدند. حالا که پادشاه نشان می داد که این قدر عاقل است چرا نگذارند که همچنان به حکومت خود ادامه بدهد؟حلاصه همگی با صلح و صفا به زندگی خود ادامه دادند،هرچند که  رفتارشان با رفتار ملل همسایه بسیار متفاوت بود و پادشاه تا آخر عمر حکومت خود را حفظ کرد.

از کتاب ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 16:5  توسط شمیم  | 

علت کم آرایش کردن یه عده از خانم های ایرانی اینه که آرایش اروپایی مد شده...

حتم دارم اگه آرایش ایمو یا همون امو ی ایرانیا مد میشد تا زیر چونه شون خط چشم میکشیدن!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 13:33  توسط شمیم  | 

و ...ل...ن..ت...ا...ی...ن هم مث شبای دیگه...سپندارمزگان هم مث شبای دیگه...و هرشب مث شبای دیگه...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 22:17  توسط شمیم  | 

آنگاه که سیاهچاله های سیاه و ماده های فراسوی انتظار

زمین را منبسط می کنند

آنگاه که این مواد مذاب کروی سرد می شوند

و انسان ها به دانش بشری خود می خندند

آنگاه که زمان و قطبهای مثبت و منفی باز می ایستد از چرخش

و جاذبه ها دیگر جذب نمی کنند

آنگاه که در شیپورها نواخته می شود

و دیگر هیچ چیز جز تاریکی و سایه ام کنارم نیست

آنگاه که من در حد فنا شدگی رسمی مرده ام

و هیچ چیز متا فیزیکی نمی تواند مرگ مرا ثابت کند:

                                                                           به تو می اندیشم!

شعر از خودم(۶/آذر/۱۳۹۰)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 12:48  توسط شمیم  | 

يه معاويه گم تو لباس علي...
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 22:17  توسط شمیم  | 

معتقدیم که انسان دو دوره ی گوزپیچیت دارد!

دوره ی اول:زمانی که در پیچ نوجوانی می گوزیم!یعنی دچار بحران شخصیت شده و به خودمان میگوییم:آیا من یک آمیب هستم؟آیا من یک باکتری هستم؟من چه هستم؟هان؟!!!

دوره ی دوم:زمانی که در پیچ جوانی می گوزیم.البته اینجا گوزهایمان هدف دار است زیرا به چیزهای هدف گیری شده می گوزیم و شخصیت خود را یافته ایم.اما در دوره ی دوم عده ای در گوز می پیچند و عده ای به پیچ می گوزند(پیچ اینجا استعاره از چیزهای احمقانه و به فاک رفته است)

نتیجه ی اخلاقی:برای جدایی یا همان رهایی از پیچ های دنیا و احمقیت های این فلک چرخ گردون هستی کافی ست به آنها گوزید!

البته افرادی هم هستند که هرگز از احمقیت در نمی آیند و تا آخر عمر در گوز های خود پیچ می خورند!!!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 20:30  توسط شمیم  | 

این متن مقایسه ی دیروز و امروز من است.این ها را مینویسم برای آنکه در لحظه های آینده به یاد روزگار گذشته ام بیفتم.

در روزهای گذشته ام دردی داشتم وصف ناپذیر.اما شبی که اشعار فروغ را کشف کردم گمان کردم تمام کدیین های دنیا را یک شبه در حلقم فرو داده اند و گفته اند:(خفه شو.حرف نزن!فروغ دردش خیلی شدیدتر از درد تو بوده.بگیر این شعر ها را بخوان و دم نزن.)نمی دانم اگر اشعار فروغ و قلم نه چندان خوب خودم نبود چطور جلوی خفه شدن افکارم را میگرفتم وزندگی می کردم؟شعر های سهراب را هم خواندم .او درد و هول و ولایی نسبت به حقیقت دنیای اطرافش نداشت.من هم که از چیزهای لوس بدم می آمد از او متنفر شدم!چراغ و تاریکی...پرواز و پرنده ی مردنی یک جور هول و ولاست.و معتقدم بشر این دوگانگی و ترس را در هر شرایطی و تا لحظه ی مرگش همراه خود دارد.انسان همیشه تظاهر می کند که درون و زوال خودش را ترک کرده.اما این حوالات فقط یک جور فیلم بازی کردن است.بشر همیشه به دنبال حقیقت می رود . حقیقتی نمی یابد و در نهایت سرنوشتی مانند صادق هدایت پیدا می کند.بوف کور سرچشمه ی هول و ولاست.شعر های فروغ و نیما و حتی اشعار سعدی و فردوسی دارای هول و ولاست.اما سهراب دقیقا نقطه ی مقابل ومخالف این ترس است.شعر سهراب شعر تسلیم شدنی بی هول و ولاست و افکار او حقیقت را در همان نیافتن حقیقت می بیند.زمانی که من هم تسلیم دنیا شدم و زندگی نوینی را شروع کردم اشعار سهراب را فهمیدم.دریافتم که سهراب  از چهره های شاخص این روزگار بوده که عقاید خاص خودش را بیان می کرده . به هیچ انجمنی دل نبسته و آرام و سربه زیر سرگرم کار خود بوده است.همان خصوصیاتی که فروغ داشت.همان خصوصیاتی که مجمع روشنفکران شیک پوش و عطر زده نداشتند...اشعار سهراب را درک کردم زیرا فهمیدم بوی هجرت می ایدش در ندای آغاز   الهام گرفته از پرنده رفتنی ست فروغ است.یکی از ضعف های شعر نو ی فروغ این است که تا حدودی مربوط به زمان خاص خودش است و مانند سهراب برای زمان های آینده شعر زنده نگه نداشته است.البته اگر نقد حرفه ای آثار فروغ و سهراب را بخوانیم در می یابیم که شعر فروغ دارای ظرافت و استحکام بالایی است اما شعر سهراب از این استحکام برخوردار نیست و فقط ظرافت بالایی دارد.مورد دیگر اینکه درد ها و اندیشه های نو فروغ بسیار پر محتواتر و بالاتر از اندیشه های سهراب است.

اما من با تمام این تفاسیر نتیجه گرفتم که هر انسان نیازی اجباری به یافتن راه سهراب دارد.باشد که همه راه او را در یابیم...

این متن را باشعری از سهراب که اشاره به انسان خاکی دارد تمام میکنم:

میان لحظه و خاک

                          ساقه ی گرانبار هراسی نیست

همراه!

                        ما به ابدیت گل ها پیوسته ایم...

                                                                        ( از دیاری دیگر)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 20:28  توسط شمیم  | 

وقتی محسن چاوشی و سیاوش قمیشی راک بخوانند یعنی گوزن به شقیقه ربط دارد...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 11:26  توسط شمیم  | 

مث اینکه موج لزبین ها ازموج ومپایر ها هم شدیدتره.طوری که به کلیپ انریکه هم سرایت کرده...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 18:50  توسط شمیم  | 

یمن و اردن و تونس ربط داره به مصر

مصر ربط داره به آمریکا

آمریکا ربط داره به اسراییل

اسراییل ربط داره به ایران

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 20:31  توسط شمیم  | 

به افکار بیدارم قرص خواب دادند...
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 19:34  توسط شمیم  | 

وبلاگ نویس فتنه جو

بعد از گفتارهای ددمنشانه یا ددمناشی یا ددمنشیانه یا ناشیانه ی اخیر آقای جنتی این آیه نازل شده است:

سوگند به چهره ی نورانی امام زمان الممالک الاسلامی و سوگلی دلبرالکاپشین اش که ما فیلترینگ را برای وبلاگ نویسان فتنه جو آفریدیم.و عاقبت آنان که توبه نکردند و پررو شدند این چنین است.باشد که رستگار شوند.


خود خودش!

اینایی که ساعت ها با اوناشون خلوت میکنن و بعد ساعت ها دنبال اینای جنس مخالف میگردن و بعد هم میگن ما دنبال خود ایناییم نه خود اوناشون...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 11:30  توسط شمیم  | 

ای خدا جان کاری کن الان به من تلفن بزند.من هیچ چیز دیگر از تو نمیخواهم.این آخرین باری ست که به ساعت نگاه میکنم.دیگر به آن نگاه نخواهم کرد.حالا ساعت هفت و ده دقیقه است.گفت که ساعت پنج تلفن خواهد زد.(عزیزم ساعت پنج به تو تلفن خواهم زد).فکر کنم همانجا بود که به من گفت عزیزم!خدایا نمیخواهی کمکم کنی؟محض رضای پسرت کمکم کن.گفتی هر خواسته ای را که به نام او از تو بخواهند برآورده میکنی.آه خدا جان به نام تنها پسر دلبندت.سرور ما.عیسی مسیح.کاری کن همین الان به من تلفن بزند.خدا جان از اینکه آدم بدی بوده ام داری مجازاتم میکنی؟به خاطر اینکه آن کار را کردم از دستم عصبانی هستی؟اما خدا جان.خیلی از مردم بد هستند.پس نباید فقط نسبت به من سخت بگیری.کاری که من کردم آنقدرها هم بد نبود.اصلا نمی توانست بد باشد!!!ما که به کسی ضرری نزدیم.خدا جان تو میدانی کاری که من کردم بد نبود پس نمیخواهی کاری بکنی که همین حالا به من زنگ بزند؟اگر به من تلفن نزد می فهمم که خدا از دستم عصبانی است.آن وقت ۵تا۵تا   تا ۵۰۰ می شمارم و اگر تلفن نزد میفهمم که آن کار بدبود.این خودش یک جور علامت است!می دانستم که بد بود.بسیارخوب .خدا جان.مرا به جهنم بفرست.فکر می کنی مرا از جهنمت می ترسانی.این طور نیست؟فکر میکنی که جهنم تو بدتر از جهنم من است؟

من به او تلفن نخواهم زد.تا وقتی که زنده ام به او تلفن نخواهم زد.تا در انتظار من بپوسد.ای خدا جان مرا از تلفن دور کن.دور کن.کاری کن که ذره ای از غرورم را حفظ کنم .آه.وقتی که نمی توانم حرف نزدن با او را تحمل کنم غرور به چه دردم میخورد؟چنین غروری چیزی احمقانه و دون شان آدمی است.غرور واقعی آدمی در نداشتن غرور است. 

ازدورتی پارکر.داستان گفتگوی تلفنی.با تلخیص خودم!

پی نوشت:بعد ازیک ماجرایی که برایم پیش آمده بود خواندن این متن خیلی برایم جالب شد.این متن را گذاشتم یک نفر بیاید بخواند.البته اگر عقلش قد بدهد منظورم چیست...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 10:57  توسط شمیم  |