تبليغاتX
تریبون آزاد
تریبون آزاد
آنچه از دل بر می آید!

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

یکی از دوستان پیشنهاد داد شعر حافظ بذارم تو وبم. منم تو این دنیا به هر چی که معتقد نباشم به فال حافظ معتقدم.فال زدم و این شعر اومد.

هرکه را با خط سبزت سر سودا باشد

پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد

من چو از خاک لاله صفت برخیزم

داغ سودای تو ام سر سویدا باشد

تو خود ای گوهر یکدانه کجایی آخر

کز غمت دیده ی مردم همه دریا باشد

از بن هر مژه ام آب روانست بیا

اگرت میل لب جوی و تماشا باشد

چون گل و می دمی از پرده آی و درا

که دگر باره ملاقات نه پیدا باشد

ظل ممد و دخم زلف تو ام بر سر باد

کاندرین سایه قرار دل شیدا باشد

چشمت از ناز به حافظ نکند میل آری

سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد


معنی فال هم واسه خودم میذارم که یادم باشه!

روش مناسبی را برگزیده ای.حرکت آهسته و پیوسته خیلی بهتر از حرکت شتاب زده و نسنجیده است.اگر نا امید نشوی و پشتکار و جدیت خود را از دست ندهی به امید خدا به مراد و مقصود خود خواهی رسید.

 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم دی 1388 توسط شمیم

- فغان و فقط فغان!  

... نه پدر!خیالت را راحت کنم من از این عاشورا و انقلاب و روضه و سینه و مصیبت و داد و بیداد و گریه و کربلای تو چیزی نفهمیدم ،رها کردم!

ای مادر تو مرا بردی به یک مجمع دینی و تبلیغی و اخلاقی!در آنجا واعظ راجع به "شفاعت" صحبت می کرد،و اثری که شخصیت و انقلاب حسین در سرنوشت بشریت دارد و به عنوان نمونه عینی فرمود :"در این قسمت ماجرای زن بدکاره ای بیان می شود که در خانه همسایه اش روضه خوانی بوده و نذری می پختند و بعلتی او سر از آشپزخانه همسایه در آورده و می بیند آتش زیر اوجاقها کم سو شده و دیگران هم در طبقه ی بالا به حرفهای واعظ  که مصیبت نامه ی امام حسین را می خوانده گوش می دهند ، و آن شروع میکند به دمیدن در آتش و بر اثر دود ناشی از آن از چشمانش اشک می آید . اما بعد از مرگ او ،خواب می بینند که با شفاعت امام حسین به بهشت رفته و همان چند قطره آبی که نا خوسته از دیدگانش جاری شده باعث شفاعت از وی گشته"!!

این بود مادر ! که از مذهب تو گریختم . همان شب که مرا به آن مجلس و عظ بردی و واعظت"شفاعت" را تعلیم داد و سرگذشت آن زن بد کاره را برای ما حکایت کرد بر خود لرزیدم !...

همانجا در دل از دین و واعظ تو گریختم .گریزی که همچنان ادامه دارد و همچون اسبی که ناگهان دهنه و افسار پابند را ریخته باشد و رمیده باشد می گریزم و شما هم که در تعقیبم لنگان لنگان می آیید تا به خیال خود مرا دوباره به چنگ آورید و رامم کنید ،ناشیانه دشمانم می دهید و با خشم و هیاهو فریادهای وحشت زا می کشید و گاه که قدم سست می شود و به من نزدیک می شوید ، هنوز به چنگ نیامده شلاق می کشید و می خواهید افسار و دهنه و زین وساق و بندو بار را یکجا!بر من تحمیل کنید و این است که نفرت و باز رم....


قسمتی از سخنرانی شریعتی با عنوان پدر و مادر ما متهمیم!




نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم دی 1388 توسط شمیم

افکارم مانند یک قطار سریع السیر از ذهنم رد میشوند و قلم مرا تحریک به نوشتن می کند.من

 با مخاطبم حرف میزنم.چه خدا چه انسان چه دیوار!شما انتقادی هستید یا سازشکارانه؟من

که حالم از هرچه آدم سازشکار بی بو و خاصیتی است به هم میخورد.این مملکت پر از آدم

سازشکار شده.برای هر عمل ننگ آلودی تن به سازش میدهند.من از این نظم مستقر در

جوامع انسانی بالا می آورم!من از این نظم متنفرم.همه ی آدم ها تبدیل به مورچه شده اند.

مورچه ماشینی.می فهمید چه می گویم؟!از صبح از لانه شان بیرون می آیند.به هر چیزی

نوک می زنند.برای انبار غله ی رییس مورچگان تن به هر خواری می دهند و غروب با جسمی

خسته و نیمه مرده و روحی تحقیر شده به لانه هایشان برمی گردند. تازه  به این نظم جهانی

شان مفتخر هم هستند.من از این آزادی مطلق پسرانه حالم به هم می خورد.من از این حس

 گنگ که مدام فکر کنم چرا اینجایم و آخرش مغزم هنگ کند متنفرم.من از بدی های دنیا

متنفرم.من از این همه بدی...

اما عاشقم!عاشق دنیا و خوبی هایش.و من دلم آلوچه می خواهد!من دلم هوای عشق

های کهنه ی کودکانه ای را که داشتم کرده است.آخ که چه قدر قه قه سر کلاس درس باحال

است!و هنوز هم عشق و آلوچه و قه قه به من کیف می دهد.من هنوز کیف میکنم.من هنوز

 جنگیدن با سرنوشتم را دوست دارم.و من هنوز عاشق خوب و بد دنیا هستم.

اگر زشت و اگر زیبا

اگر دون و اگر والا

من این دنیای فانی را

هزار بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم

شعر از فریدون مشیری

 

(شمیم)




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 توسط شمیم

همیشه بین من و توست

یک سلام نمناک

همین و بس

درک به هرچه که نبوده است

این عشق شرقی ست

عشق سر به زیر

آغاز آن یک سلام

و منتهی به خیال خواب جمعه

بگذار منتهی به یک خیال شویم

منتهی به یک سلام

فقط همین یک کلام

باداباد به هرچه که نیست

واما من

برون از مرزهای تنم به تو می اندیشم!

از خودم




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 توسط شمیم
   تو


تو مرا می فهمی

من تو را می خواهم

و  همین ساده ترین قصه ی یک انسان است

تو مرا می خوانی

 من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی

تا ابد در دل من می مانی.

 

نمیدونم از کیه!

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم آذر 1388 توسط شمیم
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها